آيا ميدانی درآن لحظه تاریک و نفس گیر چه گذشت؟
در آن لحظه تاریک و نفس گیر
چشم هایم خیره به دیوار سیاه
غل و زنجیر به پاهایم
فردا نوبت من بود که بر دار روم
جرم من صحبت ناروا نبود جرم من نگاه عاشقانه بود
چشم ها لغزید و دل گفت برو
نصف شب حس بدی بود و آمد صبحدم
دستبندم در دست و لبانی بسته
مادرم که بیچاره کمرش خم شده بودn
منتظر آخرین دیدار است
چلچله ها به صدا در آمدند
جرم من را خواندند
و خلق خندیدند
آیینه ها آب شدند
و دگر تصویر من رنجور
هر نفس تاعدد صد به هم می آید
زیر پایم خالی
گردنم آویزان
و خدای لحظات زندگی م پایان برد
وهمین بود که صفا مرد ، صمیمیت مرد
و نگاهِ همه سوخت
چشم هارا باید شست
چشم بسته باید دید
نه با چشم درون و نه با چشم سر باید دید
I didn’t believe it until I saw it myself – a site that shows girls near you who are ready…